|
روز دويست و چهل ودوم - سه شنبه - 23/04/1388 – ساعت 45: 30 !!!
اصولا داشتن يارغار يكي از همان چيزهائي است كه خيلي وقت است ديگر ندارم ... يار غار همان چيزي است كه به قول خودت دو سال است نداري ! يار غار همان كسي است كه دوست دارم داشته باشمش تا بدون اينكه مرا نصيحت كند بشسينم با او راحت صحبت كنم ... دوست دارم تو يار غار من شوي ... بدون اينكه ذره اي موضع گيري بكني ... دوست دارم با تو باشم ... باورم كن ...
روز دويست و سي ونهم - شنبه - 20/04/1388 – ساعت 50: 30 !!! اين نقد نيست ؛ نظر شخصي من است : مصائب دوشيزه يا وقتي اسم و داستان هيچ ربطي بهم ندارند !!! وقتي چشمت به « مصائب دوشيزه » مي افتد ، ناگاه به ياد فيلمهاي پولسازي مي افتي كه چند نفر ستاره در آن بازي كرده اند و اصولا پيامي خاص ندارد ... يك پسر پولدار عاشق يك دختر پولدارتر مي شود و بايد چندتا رقيب را از سر راه بردارد و ... اصولا اسمي كه براي فيلم پيش بيني شده بيشتر به درد فيلم هاي طنز مي خورد ، نه فيلمي اينچنيني ! فيلمنامه قوي است ؛ داستاني باوركردني و در عين حال با ديالوگهائي جذاب . داستان نذر پدر و مادري مسيحي براي بچه دار شدن و مخالفت همان بچه با همان نذر ... نذري كه مي تواند ادائش منجر به از دست رفتن نامزد همين بچه شود ! فيلم براستي نشان ميدهد كه بين مذاهب مختلف اختلاف چشم گيري وجود ندارد... مي توان مسيحي بود و حسين را دوست داشت ... همانگونه كه شرط مسلمان بودن ايمان به پيامبري مسيح است ... فيلم بواقع نشان ميدهد كه اقليتها در ايران زندگي دشواري ندارند ... مي توان مسلمان نبود ولي با مسلمانان به راحتي زيست ... همانگونه كه شرط مسلمان بودن احترام به تمامي اهل كتاب است ... براي فيلم نمي توان زياد نوشت ، فيلم آنقدر جذاب است كه جاي هر سخني را بگيرد...
روز دويست و سي وپنجم - سه شنبه - 16/04/1388 – ساعت 04: 31 !!! اين نقد نيست ؛ نظر شخصي من است : انعكاس يا همزاد پنداري وقتي فكر مي كنيم طرف بهمان خيانت كرده !!! فيلم كه فيلم نيست ! چند تا ستاره آمده اند يك فيلم نامه اي را بازي بكنند و يك پولي از سعيد خان حاجي ميري بگيرند و روزگار بگذرانند و اصولا مشخص است كه به اصطلاح قديميها دل نداده اند ! شايد ضعيفترين كار هر سه ستاره در سالهاي اخير همين فيلم باشد ! فيلم داستان خاصي ندارد ( شايد هم دارد !) : يك زوج جوان نامتناجس كه مشخص نيست همديگر را دوست دارند يا نه ؛ بايد به همديگر اثبات كنند كه به يكديگر وفادارند و اين يعني يك عقب نشيني بس عظيم در سينماي ايران كه تا قبل از اين ؛ زوج جوان به يكديگر اثبات مي كردند كه همديگر را دوست دارند ! اما اكنون دوست داشتن جاي خود را داده به وفادار بودن و وفادار ماندن ! از قضاي روزگار و خيلي شانسكي و بعبارت بهتر براي جور در آمدن فيلمنامه همزمان با رويت زن توسط شوهر قبلي اش ، مرد هم آن طرف اسير دام رقيب تجاري اش مي شود و مجبور به همراهي يك خانوم محترمه اي مي شود كه در وقت مقتضي به اندازه كافي كارش را بلد است ! ( فيلمنامه نمونه عينيه بيت : قافيه كه تنگ آيد / شاعر به جفنگ آيد ! است !) ديالوگهايي كه بين زن و شوهر قبلي اش گاه رد و بدل مي شود با داستان همخواني ندارد ! آنجا كه مرد مي گويد : زن من همه چيز رو فهميد بايد شهروز هم همه چيز رو بفهمه ... اولين چيزي كه اين ديالوگ انعكاس ميدهد اين است كه رابطه اي پنهان و طولاني بين اين دو است كه ... بعد از كلي داستان و از اين حرفها و اينكه دو طرف به اين نتيجه مي رسند طرفشان بهشان خيانت كرده ؛ كمي به خاطرات شخصي كه بر خودشان گذشته فكر مي كنند و آخرش با طرف مقابل همزاد پنداري مي كنند ! يعني : همزاد پنداري وقتي فكر مي كنيم طرف بهمان خيانت كرده !!! بعد همه چيز را فراموش مي كنند و شوهر قبليه هم عين جنتلمنها همه چيز را به شوهر فعليه مي گويد و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود ! فيلم داستاني ملموس ندارد ! حداقل براي ماهائي كه صفحه حوادث برايمان جذابترين صفحه روزنامه است !
پ . ن ۱ : براي ديدن پوستر دوم فيلم روي لينك زر كليك كنيد پ.ن ۲ : فيلم يه پوستر ديگه هم داشت كه از نظر من زيباترين پوستر فيلم بود ولي تصويرش باز نشد !!!
روز دويست و سي وسوم - يكشنبه - 14/04/1388 – ساعت 33: 09 اين نقد نيست ؛ نظر شخصي من است : درباره الي ... يا وقتي در مصاف خوب و بد ، خوبي كشك مي سابد ... فيلم داستاني جالب دارد ... چند جوان هم دانشكده اي كه چند سال است جفت جفت با هم ازدواج كرده اند و كلي هم با هم رفيق اند تصميم ميگيرند بروند به يك خرابه اي به نام ويلا جهت خوشگذارني و صرف تعطيلات با طعم دريا ! در بين اين چند زوج جوان يك پسر عزب اوغلي ساكن آنور آب هم هست كه سالي ده روز ميآيد آينور آب تا زياد آبهايش باهم قاطي نشود و بداند كه هنوز هم كه هنوز است اينور آبي است ؛ نه آنور آبي ! و اصولادر فيلمهاي ايراني وقتي يكي از آنور آب مياد اينور آب چند قصد بيشتر ندارد : 1- يا برگشته پدر و مادر رو به موتش را ببيند و ارثيه اي ببرد . 2- يا آمده بعد از چندين سال به عشقش برسد . 3- يا آمده ازدواج كند . 4- يا همينطوري خواسته مرا ضايع كند !!! اينجاست كه يكي از همين دختران همكلاسي به كمكش مي آيد و مي گويد دختري ديدم خيلي خوب است و از اين حرفها ! دختر مردم را شبانه مي برند به ويلا و هرچه دخترك صبح فردايش مي گويد ميخواهم بروم نمي گذارند! در همين اثنا ميزند پسر بچه يكي از همين زوجهاي جوان به آب مي افتد و مردها همگي خود را به آب ميزنند تا نجاتش دهند ... نجاتش كه مي دهند مي بينند جا تر است و بچه نيست !!! و چه بچه اي ! دختري بنام الي ... اينور را بگرد دنبال الي آنور را بگرد دنبال الي ! ساحل را بگرد دنبال الي ته دريا را بگرد دنبال الي ! پليس كه مي آيد و مشخصات مي خواهد همه كپ مي كنند ( چون چيزي از او نمي دانند ! حتي فاميلي اش را !) و يكي ميرود دنبال ساك و بازهم مي بينند جا تر است و بچه نيست ! و اين بار بچه اي بنام ساك !!! يكي ميگويد او مي خواست برود ؛ نكند رفته باشد ! خوشحال مي شوند كه حتما رفته ! بعد همان دختري كه الي را معرفي كرده مي آيد ساك را مي آورد بيرون كه من ساكش را قائم كرده بودم نرود ! دوباره مي گويند چه كنم ؟! چه كنم ؟! كم كم همه دارند خود را مقصر جلوه ميدهند و حضرات به اين نتيجه مي رسند كه الي رفته بچه را از آب بياورد خودش بر باد رفته ... هيچكس از شجاعت الي تعريف نكرد ... هيچكس نگفت : الي آفرين ! همه گفتند : چطور به خانواده اش خبر بديم ! هيچكس از دليل حرف نزد ! ( جز در يك صحنه ) همه به فرار از موقعيت پيش روي و حل آن به هر شكل ممكن مي انديشيدند و متاسفانه اين يك واقعيت در مورد زندگي ما انسانهاست ! تا اينكه موبايل الي پيدا ميشود و به يك شماره اي زنگ ميزنند ! از آنور طرف مي گويد : برادرش هستم ! و ملت فكر مي كنند كه اين واقعا برادر الي است ؛ بجز همان دختر معرف كه ميداند الي برادر ندارد و اين نامزد الي است! نامزدي كه الي در مورد او گفته بود و چندي است مي خواهد از او جدا شود... و اينجاست كه در مصاف خوبي و بدي ، خوبي ميرود كشك بسابد ! همه الي را گناهكار مي دانند! نمي گويند : گفته بود نامزد دارم و مي خواهم جدا شوم ... گفتند : الي نگفته بود نامزد دارم ! الي ديگر نمي توانددفاع كند. خوبيهايش فداي يك بدي شد ! آن هم نه دروغ گفتن كه پنهان كردن واقعيت از پسرجوان ! و اين است زندگي ما انسانها كه هميشه هزاران خوبي را فداي يك بدي مي كنيم ...
پ. ن ۱ : برای دیدن سایر پوسترهای فیلم لینکهای زیر را هم نگاهی کنید :
روز دويست و بيست و ششم - يكشنبه - 07/04/1388 – ساعت 01: 23 امروز براي فرار از گذشته اي كه خود براي خود ساخته ام آتش بازي راه انداخته بودم ... امروز همه چيز را سوزاندم تا شايد بفهمم كه چگونه خواهم سوخت ... امروز ...
روز دويست و چهاردهم - سه شنبه - 26/03/1388 – ساعت 58: 21 و ملت آن بيرون آشوب كرده اند ... گروهي ضايع شدن حق يكي را بهانه اي كرده اند براي رسيدن به آرزوها و اميال خبيثانه خويش و گروهي ديگر از فرصت استفاده كرده اند و چوب و چماقي برداشته اند بر سردستانشان و الله اكبر گويان ميخواهند عقده هاي قديمي خويش را خالي كنند ... الله بر سرشان بزند !!! گروه اول ميگويند آمده اند دموكراسي را براي مردم اجرا كنند و گروه دوم آمده اند حافظ جان و مال مردم باشند ... ميبيني ! همه آمده اند براي مردم ! همه آمده اند چون احساس تكليف كرده اند ... گروه اول آمده مردم را آزادي بدهد ! حال آنكه دارد امنيتشان را بخطر مي اندازد ... و گروه دوم آمده حافظ جان و مال مردم باشد حال آنكه شده بلاي جان و مال مردم ... نميدانم ! تا دنيا دنياست همين است ... و من سعي مي كنم بي خيال از هيجانات اخير آرام آرام روزنوشت بنويسم و درسم را بخوانم ... هركسي مي خواهد هركسي را نجات دهد بدهد ... منجي من خداست ...
روز دويست و هشتم - چهارشنبه - 20/03/1388 – ساعت 59: 39 !!! خودم هم دلم ميخواهد بروم گم شوم از دست تو و خودم ... دارم خسته مي شوم از دست اين دل بهانه گيرت ... همه چيز تمام شده است و تو نمي خواهي اين را بفهمي ... ديگر بس است ... خسته ام كردي ...
روز دويستم - سه شنبه - 12/03/1388 – ساعت 18: 23 و به گمانم تو باز چيزي از من قائم مي كني كه اين خوابي كه بيشتر شبيه روياهاي صادقه بود بر من عارض شد ... نمي دانم چرا ولي بازهم دلم گرفت و دليلي شد برا خاموش كردن چنديدن ساعته اين گوشي بدبخت ... اين گوشي موبايل بدبخت ترين موجودي است كه در دنيا ديده ام ! هرموقع كه ميخواهيم روشنش مي كنيم و هرموقع كه بخواهيم خاموشش مي كنيم ! گرچه بعضي وقتها آن هم بدقلقي مي كند !!! اينجا هم به 200 رسيد!!!
روز صد و نود و نهم - دوشنبه - 11/03/1388 – ساعت 31: 23 اين روزها دوست دارم بازهم دز فلسفه در خون مباركمان بالا برود ولي نمي دانم چرا نمي رود ! اين روزها دوست دارم بازهم دز خداپرستي به عرش اعلا برود ولي نمي دانم چرا نمي رود ! اين روزها دوست دارم بازدهي درس خواندم به آن بالا بالاها برود ولي نمي دانم چرا نمي رود ! اين روزها دوست دارم كاري پيدا كنم كه صفرهاي حقوقش بالاي هشت تا برود ؛ ولي نمي دانم چرا نمي رود ! اين روزها دوست دارم ...
روز صد و نود و سوم - سه شنبه - 05/03/1388 – ساعت 48: 32 !!! نميدونم من ناراحت شدم ... عصباني شدم يا چي ... اينكه بياي و اس مسامو بخوني برام جالب نبود ... اينكه به هرچي بين من و ستاره بود بخواي پي ببري حقت بود ولي نه اينطوري .... نميدونم! تو يه محيط پلاسمائي هستم! تو خواستي منو از فكر و ناراحتي ارشد دور كني و باهام اينكار رو كردي ! روش خوبي بود !!!
|
درباره من![]()
در اين وبلاگ همه نوع نوشته نوشته ميشه : چه متنهاي عاشقانه من ! چه متنهاي
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 پیوندهای روزانه
|